تبليغاتX
نگار عشق

 

زندگی قصر دل انگيز خيال ... زندگی زمزمه گرم جهان ... زندگی بوی دلاويز وصال ... زندگی آينه پاک زمان ... درنگاه گل سرسبز وجود ... در دل شادی و شور  ... در سراپرده ايی از بود و نبود ... زندگي رسم خوش عاطفه هاست ... گردش چرخ حيات ... تپش قلب زمين ... انعکاس گل نوراني مهر ... بر بلنداي تن آينه ها ... زندگي خنده زيبای اميد ... برشب تيره يأس ... تابش نور خدا  ... بر دل مرده خاک ... زندگی سنبل عشق ...  زندگی شادی و شوق  ... زندگی يکسره پيوند و صفاست ... زندگی زيباست

4

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همراه سلام

 

 

 

يك هفته در دلتنگي گذشت...و اينك يك هفته از بازگشتم مي گذرد. بازگشت از سفري كه چند وقتي در پشت ديوار انتظارش براي رفتن ثانيه ها را شمارش مي كردم و سرانجام رفتني شدم. ده روز چه زود گذشت لحظات خوب و شيرين در كنار او بودن... تمام آن ساعت هاي مقدس نه به غفلت كه  به سرعت گذشت. آنقدر سريع كه نفهميدم كي رسيدم و كي وقت رفتن شد. سرعتش را حس مي كردم و گاهي اوقات دوست مي داشتم زمان را براي هميشه متوقف كنم و چه زيبا بود لحظاتي كه به دور از هياهوي جريان زندگي در كنارش بودم و نگران هيچ چيز جز در كنار او بودن نبودم او ميزبان بود و من مهمان، همه دلواپسي ها و همه اضطراب هايم با نشستن در صحنش محو مي شد. آنجا حريم امن دلم شده بود. آنقدر امن كه دلم را به امانت به پنجره فولادش گره زدم. شايد گره خورد و به او نزديك تر شوم. دلم را كه پر آشوب بود دلم را كه گمان مي برم چند وقتي است در التهاب و امتحان است، چند وقتي است بي قرار شده و اكنون براي آن كه قرار يابد بايد به امانت مي گذاشتمش...

روزهاي اول در بهت و ناباوري گذشت. گفتند كه: دعوت شده ايي، گفتند كه: اين همه راه آمده ايي و بايد دست پر برگردي و من مانده بودم كه دستان لبريز از تهي بودنم را، دستان سرشار از نيازم را با چه رويي بلند كنم. شرم زده بودم كه ميزبان آنقدر عظيم و بزرگوار است و من اينقدر عاصي و سركش... و گفتند كه: او سخي تر از آن است كه گذشته ات را بنگرد. پس درخواست هايت را بي هيچ شرمي آرام يكي يكي بگو و من گفتم همه آنچه را كه مي خواستم. گفتند: شب اول ماه رجب، در شب آرزوها آمده ايي؛ يقين بدان كه حكمتي در كار است كه دو روز در راه باشي و در اين ساعات برسي و من متحير تر شدم و خواستم كه عاقبت بخير باشيم اول عزيزانم، دوستانم و در آخر خودم. خواستم كه آنقدر باشم كه مسلمان شوم نه به گفتار كه در كردار و خواستم كه هر روز بزرگتر شوم؛ آنقدر بزرگ كه بدانم هنوز كوچكتر از آنم كه مغرور شوم....

و روز آخر گفتند: هنوز قدر آمدنت را نمي داني چون برگردي دلتنگي به سراغت مي آيد و من هنوز در صحن بودم و هنوز دعاي وداعم را نخوانده بودم كه دلتنگ شدم و حريصانه جاي جاي صحن و سرا و گنبد زرد طلايي را، سقا خانه را و گوشه گوشه ديارش را در چشمانم مي ريختم و ملتمسانه مي خواستم كه بازگردم اما اين بار نه براي درخواست كردن كه براي سپاسگزاري همه آنچه كه خواسته ام...

و امروز بعد از يك هفته گويي پرنده ايي اسير قفس دلتنگ رفتنم. دلتنگ آن سحرهاي شگفت انگيز، آن ظهرها معجزه آسا و آن غروب هاي دلنشين و آرام و دلتنگ نشستن در صحن و سرايش و اين بار نمك گير شدم كه اينگونه بي تاب گشته ام، مي دانم....

به اميد ديدار دوباره

 

 

  

 


نوشته شده توسط پرند در شنبه بیست و نهم تیر 1387 | موضوع:
3

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

زندگي پل است از آن عبوركنيد ولي روي آن چيزي بنا نكنيد. بودا

گروه 99

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: "چرا اینقدر شاد هستی؟" آشپز جواب داد: "قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم..."

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : "قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است."

پادشاه با تعجب پرسید: "گروه 99 چیست؟؟؟"

نخست وزیر جواب داد: "اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید اين کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!"

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: "قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند. آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد" سکه را از آن خود کنند!!! این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد. آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند!!!

شما هم عضو گروه 99 هستيد؟؟؟!!!!

 

 


نوشته شده توسط پرند در شنبه هشتم تیر 1387 | موضوع:
2

 

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

این روزا اینقدر خبرای غیر مترقبه شنیدم که حرف برای نوشتن کم میارم ...

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند

چون بخلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم زدانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوئیا باور نمی دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

یارب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

ای گدای خانقه بر جه که در دیر مغان

می دهند آبی که دل ها توانگر می کنند

حُسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد

زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می کند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی

کاندر آن جا طینت آدم مخمّر می کنند

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

افسوس که مردمان دانا رفتند

نیکو سخنان مجلس آرا رفتند

این ها که در این زمانه آدم شده اند

از غصه این هاست که آنها رفتند

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در جمعه سی و یکم خرداد 1387 | موضوع:
1

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

امروز دلم برای نگارم تنگ شده بیش از دو ماه است که یک کلمه هم برایش ننوشته ام. نگار خانه قشنگی است که با عشق بنایش کرده ام و با محبت همه شما دوستان مهربان روز به روز برای ادامه دادن امیدوار شدم اما گاهی وقت ها سر پیچ زندگی کلمه کم می آورم که لایق نگار باشد اینجا برایم آنقدر مقدس هست که دلم نمی خواهد از چیزهایی بنویسم که بوی درد بدهد همه ما کم و بیش روزهای تلخ و درد آوری را تجربه کرده ایم و بی انصافی است که با یاد آوری کردنشان دیگران را هم عذاب بدهیم ...

سال تحصیلی هم به پایان رسید و من مانده ام و یک تابستان کشدار کسل کننده. یقین دارم همه کارمندان این روزها حسرت تعطیلی ما را می خورند. ولی باور کنید این تعطیلات اگر بی هدف باشند شکنجه اند. مخصوصا برای هر کسی که عادت به کار کرده است. عادت کرده است که بیکار نباشد، عادت کرده است که هر روز با خنده فرشته ها بخندد با گریه آنها بغض کند و با شادیشان شاد باشد و برای تلخی ها و رنج هایشان در پی یک راه چاره و زیبایی دنیا را از دریچه چشمان زیبا بین آنها ببیند. این روزها مدرسه بوی امتحان می دهد. بعضی از دیوارهایش از اضطراب ترک برداشته اند و زمینش از گرما و شور و هیجان داغ داغ است. وارد سالن امتحان که می شوم، هفتاد صندلی با ظاهری آرام و آراسته به ردیف بی هیچ حرفی نشسته اند. لحظه ها را می شمارند تا فرشته ها هشت ماه زندگیشان را امتحان بدهند و صد روز را بیاندیشند که هشت ماه بعد را چگونه زندگی کنند. این تکرارهای بی عادت این تکراهای زیبا عجیب بزرگشان می کند و نمی دانم چرا چون بزرگ می شوند، سرزندگیشان غصه دار می شود. کودکیشان خشک می گردد و صداقتشان در لفاف دروغ می پیچد. به گمانم ما راه را عوضی نشان می دهیم یا که درست نشان می دهیم اما عوضی می رویم و آنها گیج می شوند، هول می کنند و همین باعث می شود که بین درست و نادرست حبس شوند. بین خوب و بد به بند کشیده شوند و چشمانشان نتواند یاریشان کند. خطا از ماست از ما که فریب رنگ ها را خورده ایم. از ما که زندگی زنجیرمان کرده است. از ما که علممان را به فروش گذاشته ایم از ما... خودم را در مخمصه انداخته ام، دیگران چنان نگاهم می کنند که ناگفته بر دیوانگیم گواهی می دهند. اما من هر روز بوی گند را تحمل می کنم. هر روز مرداب هایی را می بینم که فرشته ها را در خود می بلعد. می بینم که چطور دختران و پسران ساده و صادق این زندگی پوسته می اندازند و دو جداره می شوند. چطور طلای وقتشان را در پی هرزگی ها به حراج گذاشته اند چطور در روشنایی خورشید شمع روشن می کنند تا راهگشایشان باشد و نمی دانم... گیج شده ام ... قرار نبود نگارم را با این جملات بیازارم قرار نبود با نگار حرف از درد و رنج بگویم. اما من رنج می برم من درد می کشم وقتی می بینم چقدر ناتوانم ...

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 | موضوع:
بهار دلم

 به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 

ای برگرداننده روز و شب به هم،

ای که دل‌ها و دیده‌ها را با یک جرقه دگرگون می‌سازی،

ای که با یک نظر حال‌ها را منقلب می‌کنی،

اکنون وقت آن است که حال ما را به نیکوترین شکل ممکن برگردانی!

 

دلم در بهار گیر کرده است. سال هاست که دلم بوی بهار را گرفته است. برای همین هر سال نیمه زمستان که می شود. مثل سیر و سرکه می جوشد و سیب های  محبتش را نثار دوستانش می کند و بعد با سکه های عشق مهربانیشان را ذره ذره می خرد و در صندوق خانه اش نگه می دارد تا توشه سالش را داشته باشد و بذر سنبل ها را در باغچه اش می پاشد تا با اولین گام بهار بوی مستی بخشش دنیایش را سرمست کند. و سماغ های ترش را می پاشد تا شیرینی سمنو دلزده اش نکند. دلم با بهار بزرگ شده است و برای همین تابستان را تاب می آورد و پاییز را می شناسد و زمستان را باور می کند و بهار هر سال با شور بیشتری به خانه اش قدم می گذارد. در هر بهار احساس می کنم با زمین زنده می شوم می بینم و با همه رنجی که در تابستان می کشم صبور تر می شوم و پاییز را درک می کنم و زمستان را تاب می آورم. سال هاست که آموخته ام در بهار بزرگ شوم تجربه کنم و ببینم و همچنان دلم در بهار گیر کرده است.

خدایا اکنون که دقایق پایانی این سال را می گذارنم و به یاری تو عزیز بی همتا به سوی سال جدید پیش می روم می خواهم که چون همیشه یاریم کنی و محبتت را ذره ایی از من دریغ نکنی و مرا به اندازه ی چشم بر هم زدنی به خود وامگذاری که هر آن بیم گمشدنم هست.

خدایا خانواده ام را دوستانم را و همه آنهایی که می بینم و دوست می دارم و آنان را که نادیده دوست می دارم در پناه مهربانی و الطاف خود محفوظ بدار و لحظه لحظه ی زندگیشان را سرشار از مهربانی و محبت خود بنما.

 

نو بهار است برآن کوش که خوش دل باشی

که بسی گل بدمد و تو در گل باشی

 

من نگویم با که نشین و با که بنوش

که خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

 

در بهار هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که زحال همه غافل باشی

 

 

الهی!  داغ دل را نه زبان تواند تقرير کند و نه قلم يارد به تحرير رساند الحمدلله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است .*؛

 

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | موضوع:
سالی که گذشت

 

به نام خداوند جان آفرین

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد ///  بولعجب من عاشق این هر دو ضد

سال هشتاد و شش را در حالی آغاز کردم که در انبوهی از درد ها و رنج هایی به جا مانده از پایان سال قبل، غرق شده بودم. دیگر از حرف ها و پندها چیزی جز یک مشت واژه بی اساس نمی شنیدم. با خودم می اندیشیدم که این ها چه می دانند؛ زخم های من چقدر عمیق است و چه دردی را در سکوتم به بار می کشم و این ثانیه ها در حرکت کند خود چگونه عذابم می دهند. با این که می دانستم در آزمونی تازه قرار گرفته ام، اما شانه های نحیفم از بار این آزمون آشکارا خم شده بود. چشمانم بی اذن دلم می باریدند و دلم با آن همه تجربه های تلخ این یکی را تاب نمی آورد، اما وقتی در حصار سیاهی افتادم، وقتی راه ها را بسته یافتم، وقتی درمان دردم را در همنوایی و هم صحبتی با خودش یافتم، مثل همیشه با شرمندگی رفتم به در خانه اش خودش گفته بود، هر وقت خواستی بیا این در به رویت باز است و من چون همیشه گستاخانه و طلبکارانه رفتم تا دردهایم را فریاد بزنم. رفتم تا از ناگفته هایم بگویم. غافل که او خود دانای عالم است با خشم رفتم اما سکوت و مهربانیش آرامم کرد. وقتی همه حرف هایم را شنید، احساس کردم از درون تهی شده ام. احساس کردم باز هم عجله کردم باز هم شرمنده لطفش شدم. باز هم چه زود قافیه زندگیم را باختم و اینگونه در نیمه سال اوضاع رفته رفته بهتر شد. دانستم روزهایم بی آزمون به سر نمی رود. حواسم هست جایی هست که اگر گاه و بیگاه دل تنگ شدم؛می توانم بروم. کسی هست که بی منت حرفم را می شنود و در سکوتش دلداریم می دهد و همواره خطاهایم را بر من می بخشد و آبرویم را حفظ می کند...

خدا را شکر که این بزرگ ترین نعمت را دارم و اکنون که در ثانیه های پایانی این سال قرار گرفته ام بهترین لحظات برایم رقم خورده ؛ سالی که احساس می کنم بزرگ تر شده ام ، نمی دانم به کدامین دلیل ناشناخته به او نزدیک تر شده ام و او مهربان مهربانان مرا به سوی خود می خواند. لطفش را به وضوح می بینم . دوستان بیشتری یافته ام و مهربانیشان بیشتر و به آینده امیدوارتراز همیشه هستم. دانسته ام این افکار ما هستند که آینده را می سازند. نمی شود در بند اما ها و اگرها ماند باید قدم بر داشت و همه چیز را در هاله ایی از نور دید. آنوقت دیگر دردها درناک نیستند. دیگر از عذاب می رهیم  و هر چه زیباتر تصور کنیم زیبا تر هم خواهیم دید. ادعا نمی کنم کامل شده ام و یقین دارم هنوز به الف زندگی هم دست پیدا نکرده ام اما ایستادن را و بیدار بودن را تمرین می کنم واو دانای دانایان خودش خوب می داند که آرزویی جز خوشبختی دوستانش را ندارم و می داند که چقدر دوستش دارم و از این که احساس می کنم دوستم دارد؛ چقدر خشنودم. دوستان خوبم دعا کنید که الفبای خوب بودن را خوب زیستن و خوب ماندن را یاد بگیرم. و هیچ گاه از هیچ چیز و هیچ کس نا امید نشوم.....

سال خوبی را برای تک تک شما خوبان آرزو می کنم و امیدوارم سال جدید سالی سرشار از خیر و برکت برای همه شما عزیزانم باشد. عاشق باشید و خوشدل

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 | موضوع:
0

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 

سخن خوب است از اول خاطر کس را نرنجاند

 که بعد از گفتگو سودي ندارد لب گزيدن ها

 

______________________________________

 

امير غم امير درد زينب

و خاتون دلير درد زينب

پريزاد غم و رنج و مصيبت

 مراعات نظير درد زينب

 

( زهرا فولادی )

_______________________________________

 

رقيه گنج بابا در خرابه

رقيه نور طاها در خرابه

خرابه آبرو از نام او يافت

رقيه عکس زهرا در خرابه

 

( زهرا فولادی )

 

 


نوشته شده توسط پرند در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 | موضوع:
هر روز یک تولد

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

آفتاب که طلوع می کند زندگی هم با آن متولد می شود. میلیاردها سال است که زندگی در هر صبح متولد می شود و تا صبح دیگر می ماند و باز متولد می شود و در هر تولد تازه تر به دنیا می نگرد و همین راز ماندگاریش شده است. باید هر روز با هر طلوع از نو جان گرفت و با چشمانی که تازه متولد شده اند به دنیا نگریست به این ترتیب دیگر رنجی نیست و غصه ها خیلی زود پراکنده می شوند و در لابه لای زیبایی های زندگی محو می گردند. باید در هر شروع چیزهایی را در قبرستان زمان دفن کرد تا رفته رفته فراموش شوند و چیزهایی را به موزه ذهن سپرد تا هر گاه خاطری از دنیا مکدر می شود با نگاه کردن به آن لحظات ناب نیرویی دوباره گرفت و سرانجام چیزهایی را به گوش آویخت تا هرگز فراموش نشود. باید در هر آغاز عشق را مشق کرد تا دلمان پیوسته عاشق بماند.

زندگی به زنده شدن هر روزش زیباست. اگر نتواند با هر طلوع نو شود یعنی در دام تکرارها گرفتار آمده یعنی در حال کهنه شدن است و اگر زندگی کهنه شود دیگر نمی شود با نگاه کبوتر به آسمان پرید. نمی شود دنیا را همچنان با همه زشتی ها و تلخی هایش زیبا دید و بوی مستی بخش آن را تا اعماق جان نفس کشید و اینگونه خستگی آرام آرام به خانه دلت راه می یابد و بعد بی دلیل گاه و بیگاه در هر غروب دلتنگ می شوی و چشمانت بی بهانه و با بهانه در هر صبحدم می بارد و هیچ وقت نخواهی فهمید که خداوند تو را در بهترین ساعت هستی و با عالی ترین احساس های ممکن آفریده است و نخواهی فهمید که خداوند هستی تو را با سنگ عشق بنا نهاده است و هر آنچه بر عشق بنا شود خاصیت جاودانگی دارد.

باور کن تولد هر روزه ات را و باور کن تولد هر روزه زندگیت را تا هر روز تازه تر و باطروات تر از همیشه باشی  باور کن تا عاشق بمانی ... تولد هر روزتان مبارک

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 | موضوع:
رفتن

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

امروز به پاهایی فکر می کردم که در رفتن است. پاهایی که می روند و می روند تا سرانجام به مقصد برسند، اما مقصد بس بعید است و دشوار راه ناهموار است و پر مخاطره اما تنها در رفتن است که زندگی ارزش می یابد و تنها مقصد است که انگیزه حرکت می شود و در این بین چشم ها دیدنی هایی می بیند و گوش شنیدنی هایی که همه از لطف پاها حاصل می شود. حرکت در قاموس پاها معنایی عمیق و وسیع دارد؛ آنقدر وسیع که خستگی را احساس نمی کند و از درد ناله سر نمی دهند. برای رفتن و به مقصد رسیدن باید حرکت کرد باید گام برداشت ...

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 | موضوع:
اینجا

 

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

اینجا عشق را بهایی نیست. اینجا هوس های را در زرورق واژه های زیبا می پیچند و به نام عشق عرضه می دارند. اینجا دوست داشتن ها فروشی ست. اینجا مردمش کور مادر زادند. اینجا آب هایش بوی تعفن می دهد، آسمانش سربی رنگ است و خورشیدش از جنس نئون و فلورانس های رنگی، مهتابش بی رمق است و بی نور و زمینش صفحه ایی شفاف و فریبنده و چون مرداب بی اختیار می بلعد. قدم که به درونش می گذاری تا گردن فرو می روی و هر روز که می گذرد، بیرون آمدن سخت تر می شود. دلت را به همه نورها و حرف ها و فریب ها خوش می کنی و در ناباوری تکرارشان می کنی.  بعد دلت چاک چاک می شود از تیرهای واژه ایی و هر روز دشنه ایی تیز تا دسته در باورهایت فرو می رود. گیج می شوی؛ اما دل نمی کنی. خسته می شوی؛ اما رها نمی کنی. کفش هایی از جنس گریز می پوشی؛ اما خودت را دور می زنی. در آخر بی آن که فکر کنی تو هم می شوی یکی از همان ها که پیش از تو آمده بودند. چنان از واقعیت دروغ می بافی که خودت هم باورت می شود. بعد دیگر راست گفتن از یادت می رود. دلت را با بند مکر وصله و پینه می زنی. دیگر عشق را فراموش می کنی. تا کجا باید رفت؟ تا کجا؟؟؟ اینجا هم می شود مقدس باشد مثل هر مکان مقدس دیگر. می شود با وضو وارد شد. می شود آسمانش به همان رنگ زیبای خدا باشد. می شود خورشیدش بتابد بی هیچ نور مصنوعی. می شود دل را به همان شفافیت نگاه داشت. می شود عشق را در واژه های زیبای حقیقی اش نگاه داشت. می شود بود، ماند و زندگی کرد. بی هیچ رنگی، بی هیچ نیرنگی، بی هیچ ادعایی. ساده، پاک، صمیمی. می شود هر پنجره را باز کرد و سهمی از حقیقت را به آن هدیه داد. صداقت داشتن و بی ریا بودن آسان تر از مکر و نیرنگ است. اما یاد گرفته ایم ذهنمان را در سختی ها گیر بیندازیم و زمانمان را در پیچ و خم های روزگار به بیراه ببریم. از گم شدن بی پیدا شدن لذت می بریم. از شکوه کردن، از نالیدن، از غصه ایی پنهانی داشتن، از رنج، از درد، از هر چیزی که آرامشمان را بگیرد؛ لذت می بریم. نمی دانم! گیج شده ام! در ناباوری هایم گیر افتاده ام! حیران مانده ام! که آنچه می گویم و می اندیشم می تواند؛ درست باشد یا نه! می تواند واقعی باشد یا نه! نمی دانم!؟ شاید به بیراهه رفته ام؟! شاید خواب می بینم و در خواب می نویسم؟! کسی مرا بیدار کند. کسی به من بگوید که این دنیای سیاه کمی هم زیباست. کمی هم قابل اعتماد. کمی هم شفاف و آدم هایش صادق. باید بار دیگر چشم هایم را در این دنیا باز کنم. باید این بار تیر نگاهم را به دورترها پرتاب کنم. باید از نو به چیزهایی نگاه کنم که در گذشته از دیدم پنهان مانده است. خوب ها را هم ببینم و کمی منصف تر قضاوت کنم من در همین دنیا توانسته ام به چیزهای با ارزشی دست پیدا کنم. توانسته ام کمی خودم را که سال ها گم شده بود، پیدا کنم. به اندازه دلم خدا را ببینم و با او صادقانه حرف بزنم و او به اندازه یک واژه جوابم را داد. یک واژه که هستی را معنا می کرد. همان واژه ایی که دوستی را هجی کرد. همان واژه ایی که دلم از شنیدنش نرم شد . و به لطف همین یک واژه توانسته ام بهترین دوستان را داشته باشم و امروز اگر دلم در برابر همه تلاطم ها کشتی اش را آرام می راند از قدرت همان یک واژه است. نه! من بی انصاف نیستم. باید بگویم که اینجا با همه ی ظاهر زشتش با همه طرح های ناموزونش بد نبوده است. گاهی وقت ها می شود در لابه لای همین نامردمانی ها مردم را شناخت. می شود در لفافه مکر حقیقت را پیدا کرد. می شود از بطن دروغ راست را فهمید. پس اینطور می شود؛ امیدوار شد که اتفاق هایی در شرف وقوع هست و می شود امیدوار شد که می توانی؛ هنوز هم بزرگ شوی. می توانی بر خلاف موج، برخلاف جریان این زندگی مصنوعی به جلو بروی مثل همان هایی که می بینی و موفق هم هستند و دل را به صاحبش بسپاری و اجازه ندهی عقل بخوابد. باید دل و عقل همسو و با هم در این جریان شنا کنند. گاهی مجادله کنند. گاهی غوطه ور شوند گاهی آرام و آسوده همچنان به جلو روند می شود...  می شود....   

 

 

   

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع:
منوي اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
درباره وبلاگ
دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه است
نشکند ور بشکند باید نگاهش داشتن

دوستی با مردم نادان سفالین کاسه است
بشکند ور نشکند باید به دور انداختن
آرشيو مطالب
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آرشيو
پيوندها
پيوندهاي روزانه
آرشيو پيوندهاي روزانه
 موسیقی

  

 

امکانات وبلاک